احمد بن محمد ميبدى

430

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

از بهر ترنّم به اين كلمات بود . ادريس كه از تاريكى خاك به سراى پاك توانست شد ، تكيه‌گاهش اين كلمات بود ، نوح شكور كه كشتى نجات به ساحل سلامت رسانيد به عصمت و حشمت اين كلمات بود . ابراهيم خليل كه آتش دشمن بر او گلستان شد و بوستان انس و روضه قدس گشت از روح نسيم اين كلمات بود . موسى كليم كه از زحمت فرعون لعين برست و راه مكالمت و مناجات حق بر او روشن گشت از تابش برق اين كلمات بود . محمد مصطفى ( ص ) خاتم پيغمبران و مقتداى جهانيان از بركت اين كلمات و در نور بهجت اين كلمات و عزّ خطاب اين كلمات بود كه خداوند به او فرمود فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ . از جانب خداوند به محمد ( ص ) فرمان آمد كه : ( اى محمد ) ، كتاب الهى به سمت راست تو ، و تيغ سياست به سمت چپ تو ، برق كلمهء توحيد شمع راه تو ، محو و اثبات به دولت و صولت تو ، با كتاب ، دولت تو است و با تيغ صولت تو ، كتاب براى اثبات ، و تيغ از بهر محو . ( اى محمّد ) ، ما حكم چنان كرديم كه هركس بر تو تمرّد كند و روح خود را به آن كلمه معطّر نكند ، برق شعاع تيغ قهر شرع تو دمار از روزگارش برآرد ! و هركه در حمايت ولايت قبول اين كلمه آيد ، همان تيغ شرع پاسبان حريم او باشد . اى جوان‌مرد ، نجات از تيغ ظاهر به تيغ ظاهر است و نجات از عقوبت باطن به عقيدت باطن است ، چون به زبان ظاهر گفتى لا إله الّا اللّه تيغ اين سراى از گردنت برخاست ، و چون به دل پذيرفتى ، عقوبت آن سراى از تنت برخاست ، چه كه زبان مؤمن پاسبان دل است و با ذكر خدا پاسبانى دل كند ، كه هرگاه دل به بيرايهء اخلاص و صدق آراسته باشد ، پاسبان بر جاى خود بود ، امّا دلى كه در آن اخلاص و صدق نباشد خراب بود و در خانهء خراب پاسبان نشاندن محال بود ! و چون سلطان اخلاص در دل موحّد وطن گرفت همه راه‌ها را به قهر عزّت خود فروبندد ، بدين‌گونه كه : عبرت به ديده فرستد تا پرده‌دارى كند ، حكمت به گوش فرستد تا جاسوسى كند ، شهادت به زبان فرستد تا پاسبانى كند ! ولايت جوارح ، سلطان‌وار فروگيرد ، نسيم روح او روح را معطّر همىكند و صولت نقمت او تزوير و سحر شيطان را معطّل همىدارد . مصطفى را به آن كلمه علم اليقين بود ، به اين خطاب او را از علم اليقين به عين اليقين خواندند و آنگاه از عين اليقين به حق اليقين بردند ! علم يقين استدلالى است ، عين يقين استدراكى است ، حق يقين حقيقى است . علم يقين مطالعت است ، عين يقين مكاشفت است ، حق يقين مشاهدت است . علم يقين از سماع باشد ، عين يقين از الهام رويد ، حق يقين از عيان خيزد ، علم يقين سبب بشناختن است ، عين يقين از سبب بازرستن است ، حق يقين از انتظار و تميز آزاد گشتن است . كسى كه خواهد از علم يقين به عين يقين رسد ، او را سه چيز به كار آيد : آموختن و به كار بردن علم ، بزرگ شمردن امر ، پيروى كردن از شرع . و چون خواهد از عين يقين به حقّ يقين رسد ، نخست ترك تدبير بايد ! سپس ملازم رضا و حرمت در خلوت بايد ، پس از آن شرمسار از خدمت شود . پس چون به حقّ يقين رسد به گفتهء پير طريقت باران است كه چون به دريا رسد در خود رسد ! و آن كسى كه به حق رسد در خود رسد !